<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>CavaRex</title>
<link>http://siml.blogfa.com/</link>
<description>زندگی رویایی من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 Oct 2009 12:16:28 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یک جرعه مطلب</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>با عرض پوزشات فراوان بابت همین, معظل &quot;دیر وبلاگ آپ [1] کردن&quot; [دیگه خودتون اکس, پی ال زد (; ]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حالا شده برای اینکه بتونین 10 ساعت بخوابین ,مجبور باشین که چند روز 4-5 ساعته بخوابین؟؟؟ [جوون هم جوونای قدیم, مثل یه بچه ی آدم زندگی میکردن و این همه دردسر کوچیک و بزرگ نداشتن, امانات از دست این پی.ان.یو /Autodesk / Power point و بقیه ی عزیزان !!!]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنیده بودیم که پشت سر آدم حرف بزنن ,دیگه این مورد که بخوان پشت سرمان شعر هم بگن رو والا اولین باره [بالاخره هرچیزی شروعی داره].&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 12:16:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالاخره بخش اول تموم شد</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>سلام به همه و همه و همه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ریلیس پارتی یا ریلیکس پارتی ,مسئله این بود, خلاصه در ساعت 6.25 صبح روز 88.7.12 سی دی رایت شد و رفت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همش از روز پنج شنبه نزدیکای ساهت 2 بعد از ظهر شروع شد که قرار گذاشتیم فردا صبح بریم یه جایی کله پاچه بزنیم و بعد بریم کار رو ببندیم و به اصطلاح ریلیس کنیم.&lt;br /&gt;با این صبح تا زانو همه جا رو آب گرفته بود (بخاطر بارون خفن شب قبلش) فقط و فقط به عشق کار ,خودمون رو به محل تاپ سیکرتی که قرار گذاشته بودیم ,رسوندیم و بعد مراسم پارتی رو رو شروع کردیم. بعد هم ادامه کار ,اما... با اینکه تا 10.5 اونجا بودیم کار تموم نشد و موند برای فردا. فردایییییش (یعنی همون شنبه) ساعت 6 که با دوستان تماس گرفتیم گفتن هنوز کار تموم نشده.&lt;br /&gt;برگشتم اونجا و ...... (یعنی بعد از 13 ساعت) خلاصه در ساعت 6.25 صبح روز 88.7.12 سی دی رایت شد و رفت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی عجب شبی بود ,عجب اتفاقایی که نیفتاد. ولی در کل فوق فوق باحال بود.&lt;br /&gt;الان اون سی دی های مذکوره تهران هستن و دارن تو دستای این و اون وول میخورن. شایدم تو سی دی رام های اون اشخاص خیلی خاصصصصصصصصصصص.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 12:55:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پدر و پسر</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>پدری با پسر دو سال و نیمه اش ,پس از صرف شام سنگین کریسمس با هم راه میرفتند. حدود یکصدمتری راه رفته بودند که کودک ایستاد و در حالیکه تبسمی بر چهره داشت سرش را بلند کرد و گفت &quot;بابا....&quot; ,پدرش جواب داد &quot;بله&quot;. کودک پس از چند لحظه مکث گفت &quot;اگر بگویی &quot;لطفا&quot; اجازه می دهم که مرا در بغل بگیری و ببری&quot;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot;ناپلئون هیل / کلمنت استون&quot;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 20:49:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با برنامه 1</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>[اونایی که هر روز به این وبلاگ سر میزنن بخونن [شرمنده ,دیگه به بزرگی خودتون ببخشید]].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از نمیدونم چند روز سلام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1. بالاخره متوجه شدم که فهمیدم که درک کردم که چرا در مورد یک چیز ,یه موقع خیلی میرم دنبالش و یه موقع هم ازش زده میشم [اگه بخوام توضیحشو بنویسم کلی میشه ,و چون میدونم که شما دوستان عزیز ,به فکر کیبورد و مخصوصا حوصله ی من هستید ,اضافه مطلب رو دیگه نمینویسم. اوکی؟ اوکی. ]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. میگم که این &quot;کتابهای خود درمانی&quot; که میگن ,یعنی چی؟؟؟ مگه آدم بیکاره بره اینا رو بخونه؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3. اول مهر و شروع سال/ترم تحصلیلی جدید رو به همه کسایی که مثل خورم خیلی درس میخونن ,تسلیت میگم. (;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4. تا حالا فکر کردین اگه وجود نداشتین ,چه اتفاقایی می افتاد؟؟؟ من که در موردش فکر کردم ,خودم کف کردم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5. به نظر شما این 24 ساعت کم نیست؟؟؟ من که میگم بکننش 25 ,رند شه ,هم ما راضی ,هم اونا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6. کدوم یکی رو قبول می کنید؟&lt;br /&gt;  ج1_ مدیر عامل بودن یه شرکت 50 نفره.&lt;br /&gt;  ج2_ آبدارچی بودن یه شرکت 5000 نفره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7. اگه بهتون بگن که فردا آخرین روز زندگیتونه ,باز هم همون کارایی رو همیشه میکردید رو انجام میدین یا به کل تمام کارهایی رو که میکردین رو میذارین کنار و میرین دنبال کارهای دیگه؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8. Question Not Found&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I1 .9 ,مشترک گرامی ,دسترسی به این سوال اکان پذیر نمیباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10. اگه که میتونستید فقط یه جمله ی ده کلمه ای بنویسید ,برای کی مینوشتید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11. اگه میدونستید که فردا بیناییتون رو از دست میدید ,آخرین چیزی / کسی که دوست داشتین ببینید و برای همیشه تو ذهنتون نگهش دارید ,چی / کی بود؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[عجب سوالایی شدنا ,ولی به جواب دادنوشن می ارزه ,مگه نه؟؟؟]&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 20:58:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میخواست+...</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>میخواستم بگم که میخواد بگه که میخوان بگن که میخوام بگم که خدا پدر و مادر این زنده یاد شرکت Autodesk رو بیامرزه که 3Ds Max 2010 رو ساخت و باز هم میخواستم بگم که میخواد بگه که میخوان بگن که میخوام بگم که خدا پدر و مادر این زنده یاد BitTorrent رو بیامرزه که که همچین چیزی رو ساخت و در آخر هم میخواستم بگم که میخواد بگه که میخوان بگن که میخوام بگم که خدا, دستت درد نکنه که حداقل دوتا آدم تو دنیا ساختی که کار من رو راه انداختن.&lt;br /&gt;شما نمیخواین بگین که میخواد بگه که میخوان بگن که میخواین بگین که... D:&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 19:58:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!!! Oooooops</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>سلام ,این که گفتم اوپس !!! بیخودی نبود ,باس این بود که بگم اکس که چند وقتی نآپیدم و دوستان و علل / الل / الخصصوص عاشقان این وبلاگ رو در اقیانوس اینترنت تک و تنها گذاشتم [1] ,به قول یکی &quot;باز هم عرز (orz) میخوام&quot; [7].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوکی ,از این چیزا اگه باس چند مین بگذریم ,میرسیم به مبحث شیرین &quot;روز امتجان&quot; و به سبب اون از دست دادن بعضی چیزا. دیروز بود که این بنده در یه جایی یه امتحان بسیار مهم داشتم و نشد که مثل همیشه در محل ...م [2] حاضر بشم و مثل اینکه کلی به بقیه خوش گذشته. البته ناگفته نمونه که من هم فردای دیروز یعنی همین امروز کلی که چه عرض کنم ,اورفلو (overflow) کردم [3] از بس بهم حال منتقل شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان هم درگیر یک [4] پروژه ی فوق باحال هستم که بعدا نتیحه رو براتون تو وبلاگ میذارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه انیمیشنهای زیر رو ندیدین ,اگه خواستین ببینید. [6]&lt;br /&gt;Coraline , Up ,Biowolf ,Final Fantasy The Spirits Within ,و غیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ننوشت:&lt;br /&gt;1. امان از این طبع شعر و شاعری و نویسندگی و نقدینگی و سینماتیک و هنری و ....&lt;br /&gt;2. چون نمیدونستم که چی بهش بگم ,جای خالی گذاشتم ,شاید یه روزی پر شه.&lt;br /&gt;3. کلمه ای انگلیسی به معنای سرریز شدن/کردن.&lt;br /&gt;4. بهتر بود میخوندین یک &gt;&gt; yak&lt;br /&gt;5. ؟؟؟&lt;br /&gt;6. بهتر بود میگفتم کارتون ,اما خب میدونم که خواننده های این وبلاگ 3+ هستن.&lt;br /&gt;7. All righs reserved&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 18:44:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Kelly L. Murdock</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;direction: ltr;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;I tweak the light settings for weeks, but it still doesn’t match the light in your eyes.&lt;br /&gt;I scan and layer a hundred photos, but it still doesn’t capture the details of your soft skin.&lt;br /&gt;I apply every controller and animation technique, but it still can’t portray the intricacies of your tiny smile.&lt;br /&gt;I load hundreds of sound files, but it still isn’t equal to the synchronization of your little laugh.&lt;br /&gt;I render thousands of times, and still I’m amazed at the work of the Master Animator.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 20:11:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به نام خدا</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>*انسانهایی رنگارنگ ,با مغزهایی سیاه-سفید*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قول یکی: * هرموقع احساس کردی باسه خودت کسی شدی و به جایی رسیدی ,حواست باشه که خدا ادم حسابت کرده*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوکی ,بگذریم ,سلام. امیدوارم که مثل خودم همیشه و همه جا حالتون توپ توپ باشه.&lt;br /&gt;یک اینکه: زیر-عنوان [یه کلمه ی جدید !!!] رو تغییر دادم ,دلیلش رو به مرور زمان در مطالبی که خواهم نوشت ,متوجه میشین [یه موقع از همین الان &quot;پوآرو&quot; بازی در نیارین D: ]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو اینکه: نمیدونم چرا جدیدا [یعنی حدودا 6-7 ماهی میشه] به هرکسی که فکر میکنم ,یا قصد میکنم که بعدا براش SMS بفرستم ,طرف زودتر این کار رو انجام میده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه اینکه: امیدوارم که هیچوقت امیدتون نا امید نشه.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 24 Aug 2009 19:07:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه نمی ترسیدی...</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>نمیدونم چند نفر از کسانی که تو این دنیای به این بزرگی زندگی می کنن ,کتاب کوچیکی به اسم &quot;چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟&quot; رو خوندن ,و از اون مهمتر چند نفر از اونها این جمله رو که میگه &quot;اگه نمی ترسیدی چه می کردی؟&quot; رو روی کاغذ یادداشت کردن ,تا بعدا هر چند وقت یکبار اون رو بخونن و از اون مهمتر چند نفر این چمله رو تو زندگیشون اجرا میکنن؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر صورت و هیچ صورت ,نمیدونم چرا اینطوریه که هر چند روز یکبار از همه چیز خسته میشم و میخوام که ای کاش تو اون لحظه دیگه میتونسنم به هیچ چیزی فکر نکنم ,اما وقتی دلیلش رو میبینم و یاد جمله &quot;موانع برای این هستن که متوجه بشی هنوز عاشق هدفت هستی یا نه&quot; میفتم ,یه لحظه همه چیز صفر میشه و داستان زندگی عادی من ادامه پیدا میکنه.&lt;br /&gt;نمیدونم که چطور میشه فهمید این همه زحمت و تلاشی که میکشیم و میکنیم ,واقعا نتیجه میده یا همشون وقت تلف کنیه؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک سوال ( فقط 2 ثانیه برای جواب دادنش مهلت دارین ):&lt;br /&gt;انسان خوشبختی هستی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.. ممنون میشم (+ میشیم) دلایلش رو هم بنویسین [ البته اگه حوصله دارین (; D: ]&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 17 Aug 2009 20:47:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروژه ی پایان نامه !!!</title>
<link>http://siml.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>با تشکر مخصوص از استاد &quot;ترابی&quot; و آقای &quot;علی یگانه&quot;&lt;/p&gt;[به ادامه ی مطلب رجوع شود ,پی ال زد  D:  (; ]
</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 08:29:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=siml&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>siml</dc:creator>
<guid>http://siml.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
