با عرض پوزشات فراوان بابت همین, معظل "دیر وبلاگ آپ [1] کردن" [دیگه خودتون اکس, پی ال زد (; ]
تا حالا شده برای اینکه بتونین 10 ساعت بخوابین ,مجبور باشین که چند روز 4-5 ساعته بخوابین؟؟؟ [جوون هم جوونای قدیم, مثل یه بچه ی آدم زندگی میکردن و این همه دردسر کوچیک و بزرگ نداشتن, امانات از دست این پی.ان.یو /Autodesk / Power point و بقیه ی عزیزان !!!]
شنیده بودیم که پشت سر آدم حرف بزنن ,دیگه این مورد که بخوان پشت سرمان شعر هم بگن رو والا اولین باره [بالاخره هرچیزی شروعی داره].

نوشته شده توسط D3Jِ در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388
|
سلام به همه و همه و همه
ریلیس پارتی یا ریلیکس پارتی ,مسئله این بود, خلاصه در ساعت 6.25 صبح روز 88.7.12 سی دی رایت شد و رفت...
همش از روز پنج شنبه نزدیکای ساهت 2 بعد از ظهر شروع شد که قرار گذاشتیم فردا صبح بریم یه جایی کله پاچه بزنیم و بعد بریم کار رو ببندیم و به اصطلاح ریلیس کنیم.
با این صبح تا زانو همه جا رو آب گرفته بود (بخاطر بارون خفن شب قبلش) فقط و فقط به عشق کار ,خودمون رو به محل تاپ سیکرتی که قرار گذاشته بودیم ,رسوندیم و بعد مراسم پارتی رو رو شروع کردیم. بعد هم ادامه کار ,اما... با اینکه تا 10.5 اونجا بودیم کار تموم نشد و موند برای فردا. فردایییییش (یعنی همون شنبه) ساعت 6 که با دوستان تماس گرفتیم گفتن هنوز کار تموم نشده.
برگشتم اونجا و ...... (یعنی بعد از 13 ساعت) خلاصه در ساعت 6.25 صبح روز 88.7.12 سی دی رایت شد و رفت...
ولی عجب شبی بود ,عجب اتفاقایی که نیفتاد. ولی در کل فوق فوق باحال بود.
الان اون سی دی های مذکوره تهران هستن و دارن تو دستای این و اون وول میخورن. شایدم تو سی دی رام های اون اشخاص خیلی خاصصصصصصصصصصص.

نوشته شده توسط D3Jِ در دوشنبه سیزدهم مهر 1388
|
پدری با پسر دو سال و نیمه اش ,پس از صرف شام سنگین کریسمس با هم راه میرفتند. حدود یکصدمتری راه رفته بودند که کودک ایستاد و در حالیکه تبسمی بر چهره داشت سرش را بلند کرد و گفت "بابا...." ,پدرش جواب داد "بله". کودک پس از چند لحظه مکث گفت "اگر بگویی "لطفا" اجازه می دهم که مرا در بغل بگیری و ببری".
"ناپلئون هیل / کلمنت استون"

نوشته شده توسط D3Jِ در چهارشنبه هشتم مهر 1388
|
[اونایی که هر روز به این وبلاگ سر میزنن بخونن [شرمنده ,دیگه به بزرگی خودتون ببخشید]].
بعد از نمیدونم چند روز سلام.
1. بالاخره متوجه شدم که فهمیدم که درک کردم که چرا در مورد یک چیز ,یه موقع خیلی میرم دنبالش و یه موقع هم ازش زده میشم [اگه بخوام توضیحشو بنویسم کلی میشه ,و چون میدونم که شما دوستان عزیز ,به فکر کیبورد و مخصوصا حوصله ی من هستید ,اضافه مطلب رو دیگه نمینویسم. اوکی؟ اوکی. ]
2. میگم که این "کتابهای خود درمانی" که میگن ,یعنی چی؟؟؟ مگه آدم بیکاره بره اینا رو بخونه؟؟؟
3. اول مهر و شروع سال/ترم تحصلیلی جدید رو به همه کسایی که مثل خورم خیلی درس میخونن ,تسلیت میگم. (;
4. تا حالا فکر کردین اگه وجود نداشتین ,چه اتفاقایی می افتاد؟؟؟ من که در موردش فکر کردم ,خودم کف کردم!!!
5. به نظر شما این 24 ساعت کم نیست؟؟؟ من که میگم بکننش 25 ,رند شه ,هم ما راضی ,هم اونا.
6. کدوم یکی رو قبول می کنید؟
ج1_ مدیر عامل بودن یه شرکت 50 نفره.
ج2_ آبدارچی بودن یه شرکت 5000 نفره.
7. اگه بهتون بگن که فردا آخرین روز زندگیتونه ,باز هم همون کارایی رو همیشه میکردید رو انجام میدین یا به کل تمام کارهایی رو که میکردین رو میذارین کنار و میرین دنبال کارهای دیگه؟؟؟
8. Question Not Found
I1 .9 ,مشترک گرامی ,دسترسی به این سوال اکان پذیر نمیباشد.
10. اگه که میتونستید فقط یه جمله ی ده کلمه ای بنویسید ,برای کی مینوشتید؟
11. اگه میدونستید که فردا بیناییتون رو از دست میدید ,آخرین چیزی / کسی که دوست داشتین ببینید و برای همیشه تو ذهنتون نگهش دارید ,چی / کی بود؟؟؟
[عجب سوالایی شدنا ,ولی به جواب دادنوشن می ارزه ,مگه نه؟؟؟]

نوشته شده توسط D3Jِ در دوشنبه ششم مهر 1388
|