روز اول، وقتی تازه وارد یه جایی میشی که همه و همه، فقط و فقط یه هدف دارین. اونم چیزی که شاید از یک میلیلون نفر، یک نفر دنبالش میره. مدتها میگذره، ماه ها کم کم و کم کم میان و تبدیل میشن به یک سال، دو سال، و شایدم بیشتر. اما فقط یه چیز این وسط باعث شده که بمونی. رسیدن به یه هدف، رسیدن به یه آرزو، رسیدن به چیزی که نمیتونی توی رویاهات تصورشو بکنی. توی راه به هزار تا مشکل عجیب و غریب بر میخوری. مشکلاتی که اشکتو در میارن. اما اونا رو با جون و دل قبول میکنی و در کنار دوستای باحالت که تا همین چند وقت پیش باهاشون غریبه بودی. دوستایی که تو همین مدت کوتاه شدن مثل یه داداش، مثل یه خواهر، کسایی که از بودن در کنارشون لذت میبری. از اینکه با اونا زیر یه سقف داری برای رسیدن به یه هدف مشترک تلاش می کنی عشق می کنی. از پیروزیهاشون خوشحال میشی و در مشکلاتشون کنار اونا میمونی.
شوخی ها، دعواها، کل کل ها، پیدا کردن راه های جدید، با هم غذا خوردنا و خیلی خاطرات قد و نیم قدی که با اونا تجربه میکنی.
بعد از مدتها بالاخره دارین میرسین. به اون چیزی که فقط یه ایده بود و حالا مثل عزیز ترین کس و چیز زندگیت، دوسش داری. همون چیزی که باعث شد این همه دوست خوب رو پیدا کنی، همون چیزی که باعث شد لذت بودن و تلاش برای یه هدف گروهی رو لمس کنی، همون چیزی که هرگز و هرگز نمیتونستی بدون وجود اونها بدست بیاری.
آره. اینجا آخره خطه. جایی که وقتشه همه از اتوبوس پیاده بشن و شاید، شاید که دوباره تا ایستگاه بعدی بتونی دوباره با اونا همسفر باشی. جایی که معلوم نیست مقصد اتوبوس بعدی کجاست. جایی که معلوم نیست اصلا اتوبوسی قراره بیاد یا ...
و این همه اتفاقات جور واجور و قشنگ تو هر موقعیتی برام اتفاق میفتن و بدون اینکه اونا رو ببینم از کنارشون رد میشی.
------------------------------
*) احساسات شکوفه کرده بعد از تماشای مستند "مریخ: مرده یا زنده"
**) احساسات شکوفه کرده یک "آرتیست نما"
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 22:19  توسط جواد
|
در جدیدترین تحقیقات و آزمایشاتی که توسط اون جانب انجام شده, به این نتیجه رسیدش که میشه انسانهای هدف دار رو در چند تا دسته ببندیمشون:
1) آدمایی که اهل برنامه ریزی هستن:
اینا از همون اول که تصمیم میگیرن و یه هدفی رو برای خودشون تعیین میکنن, یه برنامه توپ و خفن که مو لا درزش نمیره میریزن و قرار میذارن که از شنبه هفته دیگه شروع کنن به اجراش و .... {... و شنبه ی دیگه میرسه و برنامه رو اجرا نمیکنن}.
2) اونایی که خیلی درباره عملشون فکر میکنن:
وقتی که تصمیم میگیرن یه کاری رو انجام بدن, اونقدر روش فکر و احتمال و تصمیم و عقیده و نظر و فلان و فلان میدن که دیگه از زمان انجام اونکار میگذره و باید قیدشو بزنن { و این داستان ادامه دارد...}.
3) اونایی که هی پشت گوش میندازن:
اینا کلا آدمای باحالی هستن. از موقعی که تصمیم میگیرن یه کاری رو انجام بدن مشغول انجام دادن یه کار دیگه میشن و کار قبلی رو هی پشت گوش میندازن و آخر شب هم قبل خواب یادشون میاد که باید فلان کار رو میکردن و باز هم تصمیم میگیرن که فردایی در اولین فرصت اون کار رو انجام بدن !!!
4) آدمای بیخیال:
کار که مال الان نیست. هر موقع دقیقه نود رسید تازه یه فکری به حالش میکنن.
5) آدمای متوکل:
اینا یکمی زیاد کتابای دینی استعمال میکنن و از اون کتابا فقط بخش "بر خدا توکل کنید ..." رو میخونن. یکی نیست به اینا بگه آخه چرا بقیه شو نمیخونی مرددددد. {... و قدم در راه گذارید. م.}
6) آدمای EQبالا:
این افراد به شدت عاشق کتاب "قدرت فکر 1 و 2 و 3" هستن. همینطور عاشق سر سخت "برایان تریسی" و فیلم "راز". همیشه هم هر جا گیر کردن میگن: "من جذبش میکنم. دارم احساسش میکنم. آره. خودشه. ..."
7) آدمای EQندار:
اینا کلا از هر معاف از مالیات هستن و از هر دو جهان آزاد. نه کاری به هدف دارن و هدف هم با اونا کاری نداره.
8) آدمای خفن:
اینا صبح پا میشن, 2 تا جمله ی انرجاتیک, با صدای بلند, تو دلشون میخونن و شروع میکنن به هرچی آمد خوش آمد. یهو تصمیم میگیرن که یه کاری بکنن و تا تموم نشه دست از سرش بر نمیدارن. به شدت توصیه میکنیم که این جور آدما با آدمای شماره 1 وصلت کنن, تا شاید خدا لطفی کنه بچشون درست و درمون بشه.
9) آدمای ایده آل گرا:
هر روز به این امید که شاید اتفاق خاصی بیفته و بهترین موقعیت و پیشنهادها بیان و جوش زانو بزنن (زکککی !!!). همیشه هم تو این فکرن که شاید ایده و هدف بهتری هم پیدا بشه و بیخودی و الکی وقتشون رو با هدف فعلیشون تلف نکنن که بعدا پشیمون بشن.
10) بقیه:
اینا هم آدمایی هستن که کل مطالب و دسته بندیهای بالا رو خوندن و جزو هیچ کدومشون نبودن. {لطفا نام و نشانی خودتون رو به همراه یک قطعه عکس سه در چهار برای ما بفرستین تا اینجا یه دسته بندی جدید به نام خودتون اضافه کنیم D: }
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 19:38  توسط جواد
|
به یاد دوست, که هرچی میکشیم از اوست.
دوستای با صفایی که سال تا سال, ماه تا ماه, هفته به هفته, روز به روز, ساعت به ساعت, دقیقه به دقیقه, ثانیه به ثانیه, تو فکر این وبلاگ هستن و من بنده خدای از همه جا بی خبر, روز و شب دغدغه ام باید این باشه که این همه این وبلاگ بازدید کننده داره و هی از همه جا ایمیل و نظر و کامنت و اس ام اس و زنگ و نامه و درخواست میفرستن که "آقا, چرا آپ نمیکنی؟" چیکار کنم. شما بگید؟ این انصافه؟ منم کار دارم, زندگی دارم, هزار تا چیز دیگه غیر این وبلاگ هست که باید بهشون برسم.
به قول یه وبلاگر معروف:"اول کار دست پیش بگیر که بعدا پس نیفتی". پس اگه تا سه چهار سال دیگه مطلبی ندیدین, هی ایمیل و نظر و کامنت و اس ام اس و زنگ و نامه و درخواست نفرستین که "آقا, چرا آپ نمیکنی؟". تنکس ا لات.
از این مقدمه که بگذریم میرسیم به بحث داغ "فلسفه نون بیار, کباب ببر".
بعد از مدتها بحث و جدل در دارالرسمیه الزبان الو المثل الفارسی الفی الشهرستان الفیلادلفیا که با حضور برجسته ترین اساتید زبان ایرانی و خارجکی برگذار گردید چنین نتیجه حاصل شد:
در زمات قدیمه که هنوز واردات محصولات گندمکی انجام نمیگرفته و بلاد ایران در این زمینه خود و دیگرکفا نبود, ارزش هر سهم گندم در بازارهای بورس از قرار هر دانه تری دالر و فیفتی سنت بود که از قیمت هر سهم گوشت کبابی با چندین برابر قیمت معامله می شده. و به این ترتیب در آن زمات {همچنان که در بعضی از غارنوشته ها کشف شده است} کباب میبرده و نون میگرفتند که در تایید این مثل, مثل++ دیگری است که میگوید "نون رو بچسب که خربزه آب است".
در گذر زمان و با افزایش سطح سواد و توقعات, سن ازدواج در میان گاو ها و گوسفندها بالا رفت و میزان طلاق ها نیز به نسبت دهه های قبل تر افزایش چشمگیری داشتند که این عوامل باعث کاهش میزان تولید گوشت و در نتیجه افزایش قیمت هر سهم در بازار البورس الزیرزمینی الایران شد. به طوری که در سالهای بعد تعداد زیادی قرص نان در ازای یک تکه کباب مگسی, معامله میشد.
با عنایت به "طرح تحول اقتصادی" امید می رود که این مثل به حالت دولت نهمی, یعنی "خودت بیا, نون و کباب رو ببر" تغییر کند که کارشناسان اقتصادی میگویند: "ما چشممان آب نمیخورد".
**نظر یک خواننده: "این که خوبه. دعاکن فردا نگن, نون و کباب رو بیار, بنزین ببر".
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 0:36  توسط جواد
|
باید بزرگترین تصمیم زندگیمو میگرفتم. مسئله ی مرگ و زندگی یه آدم در میون بود. بدجور استرس داشتم. صدای قلبمو میشنیدم. انگار تو سرم بمب منفجر کرده بودن. اعصابم رو بدجور بهم ریخته بود. نه دل رفتن داشتم, نه میتونستم برگردم. فقط به خودم ناسزا میگفتم که "آخه چرا؟, برای چی؟, کی مجبورت کرده بود؟ چرا شروع کردی؟". به خودم گفتم مرگ یه بار, شیون هم یه بار. خلاصه باید از یه جایی شروع کنی. تصمیمم رو گرفتم, میخوام دل به دریا بزنم و برم.
این دیگه از کجا پیداش شد؟ وای خدا, یه مشکل دیگه. یه مشکل خیلی خیلی بزرگ دیگه. این یکی رو دیگه نمیتونستم تحمل کنم. این همه دو دلی و بی تصمیمی امونم رو بریده بود. دیگه طاقتی برام باقی نمونده. فقط یه راه روبرومه, یه راهی که پر از موانع پیش بینی نشده است, راهی که کمتر کسی تونسته ازش سالم برگرده, یه راه پر از ریسک, رفتنت دست خودت و برگشتنت با خداست. میگن سرنوشت هر کسی رو از قبل نوشتن, شاید اینم تقدیریه که بدون اینکه من حق انتخاب داشته باشم, برام انتخاب کردن. چیزی نیست که بتونم تغییرش بدم, فقط میتونم تحملش کنم. هنوز یکمی امید تو ته تهای قلبم بهم میگه شاید اونقدرها هم که میگن ترسناک نیست, شاید تو این راه موفق بشی, شاید یه همراه پیدا کنی و هزار تا شاید دیگه که مثل یه مسکن برای چن لحظه آرومم میکنه.
به لحظاتی فکر میکنم که همه ی دردا تموم شدن و با تمام وجودم, خاطرات دردناکگذشته ای که رو دوست ندارم یادم بیان, رو دارم از ذهنم پاک میکنم.
فقط یه صدا بود که تو دلم میشنیدم, می گفت :"برو. برو. بترس, اما برو."
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 20:5  توسط جواد
|
پی ال زد, خواهشا, لطفا, تمنا می کنم, استدعا می کنم, تقاضا می کنم, به جون هر کی که دوست دارین, تعجب نکنید.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 22:23  توسط جواد
|
از اینکه این ویلاگ رو لینک میکنید از شما صمیمانه تشکر میکنم. (روابط عمومی)
سایت مذکوره
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 22:2  توسط جواد
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:35  توسط جواد
|
{Babate inke majburam F-inglish benevisam ozr mitalabam, hamash be khatere ye Viruse azize ke tu syse man hey dare vul mikhore. ex}
! Khob hala begam ke maajera az kojaa shoru shod. Emruz dar halo havaaye tamiz kardane otaaghe budam ke yeyhoooooeee ye eede be zehnam resid. Chand saale pishe az tarafe ye azizi be injaaneb ye hediye`ee reside bud ke dar eine saaadegi ,ajib baaahaaal bud. ye kaaghaz ke rush chand beit she`r neveshte shode bud va tavasote 2ta 'shiraaze' {hamun talgh o shiraazeye khodemun ke tuye lavaazem tahriri peida mishe}, az baalaa va paaeen negahdaari mishod va tavasote ye nakh, ru divar avizoon mishe o mesle ye tabloye kuchulu o baaahaaal 'naghsh eeefaaa mikone'(!!!).
khob, hala age bejaye un barge`he eeeeeeee, axi ro ke khodemun mikhaym ro ba Photoshop besazim [ye har axe dige`ee (masalan ye Wallpaper)], va azash ye Printe rangi begirim, va un ro Press konim [hamun amale gharaar dadane ax dar beine do safhe plastic (Laminet /Fa/ = Laminate /En/)], va ba`desh, un ax ro beine 2ta shiraaze bezarim, va ba`desh ru divaare otagh ye mikhe kuchulu bezanim, va ba'desh un ro ru mikh avizunesh konim chi mishe?????
Ye baar emtehan konid, kheili ghashang mishe.
Kole hazine mishe 1050 toman (250 Printe rangi, 800 Laminet)+ hazinye raft va bargasht be manzel. :D
!! Mikhastam in kaar ro bokonamo be behtarin dustam base eid hediye bedam, harchi hesab kardam, harchi fekr kardam, harchi tafaghghod zadam, didam nochchch, hamatun behtarin rafighamin.
Ye baare dige hesab kardam, Ye baare dige fekr kardam, Ye baare dige tafaghghod zadam, baz ham didam noch, Javab nemide, aakharesham tasmim gereftam 'Maahigiri ro yaad bedam, na Maahi ro' (!!!).
nemigam SAAAAAAAAAAAAAAALE khubi dashte bashin, chon midunam ke hatman intor khaahad bud.
:D :) ;) ,Ba hameye hameye behtarin aaarezuhaaa, "Javad Alizade"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 19:52  توسط جواد
|
این دفعه با یه سر-پاراگراف جدید در وصف فوق-دیر آپ کردن:
"خودم کردم که درود بر خودم باد!!!"
چون میدونم که حال و احوال همتون, خوب و خوش و سلامته, باسه همین نمیپرسم "حالتون چطوره؟ دماغتون چاقه؟ اوضاع به کامه؟"
خیلی وقت بود که تو "بلاگفا" لووووگ-اییین نرکده بودم, و از جهت جلوگیری از پیشگیری امر فراموشی, قصد بر این کردیم تا با کمک دوستان بیایم به درون و سلامی عرض کنیم که به حول و قوه ی قلمی محصول شد.
یک خواهش از اغتشاش گران عزیز:
لطفا جون هر کی که دوست دارین این قدر اغتشاش و حرمت شکنی نکنید. هر دفعه زدین و باسه خودین کلی حال کردین, اینجا (مقصود همان "رشت" می باشه)ما رو کلی به راهپیمایی مجبور کردین. هر دفعه که میان علیه شما راهپیمایی راه میندازن, اون کوجیدانه (= کوچک) میدون شهرداری رو میگیرن میبندن و این بنده مجبورم فاصله ی بین "معلم" تا "حاجی آباد" رو برای بار n+1, متر کنم. لطفا از این به بعد با همانهنگی قبلی و قلبی استارت (start) بزنید. تنکس (بخوانید tonox)
زیاد وقتتان را نمیکشیم, پس برای ما دعا کنید تا ما نیز برایتان دعا کنیم (جمعی از متوسلین, متنصفین, متغششین, متهککین, متوللین متفق کوی و برزن)
(1): CopyRighted by Sh.E
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 22:22  توسط جواد
|
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:14  توسط جواد
|
با عرض پوزشات فراوان بابت همین, معظل "دیر وبلاگ آپ [1] کردن" [دیگه خودتون اکس, پی ال زد (; ]
تا حالا شده برای اینکه بتونین 10 ساعت بخوابین ,مجبور باشین که چند روز 4-5 ساعته بخوابین؟؟؟ [جوون هم جوونای قدیم, مثل یه بچه ی آدم زندگی میکردن و این همه دردسر کوچیک و بزرگ نداشتن, امانات از دست این پی.ان.یو /Autodesk / Power point و بقیه ی عزیزان !!!]
شنیده بودیم که پشت سر آدم حرف بزنن ,دیگه این مورد که بخوان پشت سرمان شعر هم بگن رو والا اولین باره [بالاخره هرچیزی شروعی داره].
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:47  توسط جواد
|
سلام به همه و همه و همه
ریلیس پارتی یا ریلیکس پارتی ,مسئله این بود, خلاصه در ساعت 6.25 صبح روز 88.7.12 سی دی رایت شد و رفت...
همش از روز پنج شنبه نزدیکای ساهت 2 بعد از ظهر شروع شد که قرار گذاشتیم فردا صبح بریم یه جایی کله پاچه بزنیم و بعد بریم کار رو ببندیم و به اصطلاح ریلیس کنیم.
با این صبح تا زانو همه جا رو آب گرفته بود (بخاطر بارون خفن شب قبلش) فقط و فقط به عشق کار ,خودمون رو به محل تاپ سیکرتی که قرار گذاشته بودیم ,رسوندیم و بعد مراسم پارتی رو رو شروع کردیم. بعد هم ادامه کار ,اما... با اینکه تا 10.5 اونجا بودیم کار تموم نشد و موند برای فردا. فردایییییش (یعنی همون شنبه) ساعت 6 که با دوستان تماس گرفتیم گفتن هنوز کار تموم نشده.
برگشتم اونجا و ...... (یعنی بعد از 13 ساعت) خلاصه در ساعت 6.25 صبح روز 88.7.12 سی دی رایت شد و رفت...
ولی عجب شبی بود ,عجب اتفاقایی که نیفتاد. ولی در کل فوق فوق باحال بود.
الان اون سی دی های مذکوره تهران هستن و دارن تو دستای این و اون وول میخورن. شایدم تو سی دی رام های اون اشخاص خیلی خاصصصصصصصصصصص.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:26  توسط جواد
|
پدری با پسر دو سال و نیمه اش ,پس از صرف شام سنگین کریسمس با هم راه میرفتند. حدود یکصدمتری راه رفته بودند که کودک ایستاد و در حالیکه تبسمی بر چهره داشت سرش را بلند کرد و گفت "بابا...." ,پدرش جواب داد "بله". کودک پس از چند لحظه مکث گفت "اگر بگویی "لطفا" اجازه می دهم که مرا در بغل بگیری و ببری".
"ناپلئون هیل / کلمنت استون"
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:20  توسط جواد
|
[اونایی که هر روز به این وبلاگ سر میزنن بخونن [شرمنده ,دیگه به بزرگی خودتون ببخشید]].
بعد از نمیدونم چند روز سلام.
1. بالاخره متوجه شدم که فهمیدم که درک کردم که چرا در مورد یک چیز ,یه موقع خیلی میرم دنبالش و یه موقع هم ازش زده میشم [اگه بخوام توضیحشو بنویسم کلی میشه ,و چون میدونم که شما دوستان عزیز ,به فکر کیبورد و مخصوصا حوصله ی من هستید ,اضافه مطلب رو دیگه نمینویسم. اوکی؟ اوکی. ]
2. میگم که این "کتابهای خود درمانی" که میگن ,یعنی چی؟؟؟ مگه آدم بیکاره بره اینا رو بخونه؟؟؟
3. اول مهر و شروع سال/ترم تحصلیلی جدید رو به همه کسایی که مثل خورم خیلی درس میخونن ,تسلیت میگم. (;
4. تا حالا فکر کردین اگه وجود نداشتین ,چه اتفاقایی می افتاد؟؟؟ من که در موردش فکر کردم ,خودم کف کردم!!!
5. به نظر شما این 24 ساعت کم نیست؟؟؟ من که میگم بکننش 25 ,رند شه ,هم ما راضی ,هم اونا.
6. کدوم یکی رو قبول می کنید؟
ج1_ مدیر عامل بودن یه شرکت 50 نفره.
ج2_ آبدارچی بودن یه شرکت 5000 نفره.
7. اگه بهتون بگن که فردا آخرین روز زندگیتونه ,باز هم همون کارایی رو همیشه میکردید رو انجام میدین یا به کل تمام کارهایی رو که میکردین رو میذارین کنار و میرین دنبال کارهای دیگه؟؟؟
8. Question Not Found
I1 .9 ,مشترک گرامی ,دسترسی به این سوال اکان پذیر نمیباشد.
10. اگه که میتونستید فقط یه جمله ی ده کلمه ای بنویسید ,برای کی مینوشتید؟
11. اگه میدونستید که فردا بیناییتون رو از دست میدید ,آخرین چیزی / کسی که دوست داشتین ببینید و برای همیشه تو ذهنتون نگهش دارید ,چی / کی بود؟؟؟
[عجب سوالایی شدنا ,ولی به جواب دادنوشن می ارزه ,مگه نه؟؟؟]
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 0:29  توسط جواد
|
میخواستم بگم که میخواد بگه که میخوان بگن که میخوام بگم که خدا پدر و مادر این زنده یاد شرکت Autodesk رو بیامرزه که 3Ds Max 2010 رو ساخت و باز هم میخواستم بگم که میخواد بگه که میخوان بگن که میخوام بگم که خدا پدر و مادر این زنده یاد BitTorrent رو بیامرزه که که همچین چیزی رو ساخت و در آخر هم میخواستم بگم که میخواد بگه که میخوان بگن که میخوام بگم که خدا, دستت درد نکنه که حداقل دوتا آدم تو دنیا ساختی که کار من رو راه انداختن.
شما نمیخواین بگین که میخواد بگه که میخوان بگن که میخواین بگین که... D:
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:29  توسط جواد
|
سلام ,این که گفتم اوپس !!! بیخودی نبود ,باس این بود که بگم اکس که چند وقتی نآپیدم و دوستان و علل / الل / الخصصوص عاشقان این وبلاگ رو در اقیانوس اینترنت تک و تنها گذاشتم [1] ,به قول یکی "باز هم عرز (orz) میخوام" [7].
اوکی ,از این چیزا اگه باس چند مین بگذریم ,میرسیم به مبحث شیرین "روز امتجان" و به سبب اون از دست دادن بعضی چیزا. دیروز بود که این بنده در یه جایی یه امتحان بسیار مهم داشتم و نشد که مثل همیشه در محل ...م [2] حاضر بشم و مثل اینکه کلی به بقیه خوش گذشته. البته ناگفته نمونه که من هم فردای دیروز یعنی همین امروز کلی که چه عرض کنم ,اورفلو (overflow) کردم [3] از بس بهم حال منتقل شد.
الان هم درگیر یک [4] پروژه ی فوق باحال هستم که بعدا نتیحه رو براتون تو وبلاگ میذارم.
اگه انیمیشنهای زیر رو ندیدین ,اگه خواستین ببینید. [6]
Coraline , Up ,Biowolf ,Final Fantasy The Spirits Within ,و غیره
پ.ننوشت:
1. امان از این طبع شعر و شاعری و نویسندگی و نقدینگی و سینماتیک و هنری و ....
2. چون نمیدونستم که چی بهش بگم ,جای خالی گذاشتم ,شاید یه روزی پر شه.
3. کلمه ای انگلیسی به معنای سرریز شدن/کردن.
4. بهتر بود میخوندین یک >> yak
5. ؟؟؟
6. بهتر بود میگفتم کارتون ,اما خب میدونم که خواننده های این وبلاگ 3+ هستن.
7. All righs reserved
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:14  توسط جواد
|
I tweak the light settings for weeks, but it still doesn’t match the light in your eyes.
I scan and layer a hundred photos, but it still doesn’t capture the details of your soft skin.
I apply every controller and animation technique, but it still can’t portray the intricacies of your tiny smile.
I load hundreds of sound files, but it still isn’t equal to the synchronization of your little laugh.
I render thousands of times, and still I’m amazed at the work of the Master Animator.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:42  توسط جواد
|
*انسانهایی رنگارنگ ,با مغزهایی سیاه-سفید*
به قول یکی: * هرموقع احساس کردی باسه خودت کسی شدی و به جایی رسیدی ,حواست باشه که خدا ادم حسابت کرده*
اوکی ,بگذریم ,سلام. امیدوارم که مثل خودم همیشه و همه جا حالتون توپ توپ باشه.
یک اینکه: زیر-عنوان [یه کلمه ی جدید !!!] رو تغییر دادم ,دلیلش رو به مرور زمان در مطالبی که خواهم نوشت ,متوجه میشین [یه موقع از همین الان "پوآرو" بازی در نیارین D: ]
دو اینکه: نمیدونم چرا جدیدا [یعنی حدودا 6-7 ماهی میشه] به هرکسی که فکر میکنم ,یا قصد میکنم که بعدا براش SMS بفرستم ,طرف زودتر این کار رو انجام میده.
سه اینکه: امیدوارم که هیچوقت امیدتون نا امید نشه.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:37  توسط جواد
|
نمیدونم چند نفر از کسانی که تو این دنیای به این بزرگی زندگی می کنن ,کتاب کوچیکی به اسم "چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟" رو خوندن ,و از اون مهمتر چند نفر از اونها این جمله رو که میگه "اگه نمی ترسیدی چه می کردی؟" رو روی کاغذ یادداشت کردن ,تا بعدا هر چند وقت یکبار اون رو بخونن و از اون مهمتر چند نفر این چمله رو تو زندگیشون اجرا میکنن؟؟؟
در هر صورت و هیچ صورت ,نمیدونم چرا اینطوریه که هر چند روز یکبار از همه چیز خسته میشم و میخوام که ای کاش تو اون لحظه دیگه میتونسنم به هیچ چیزی فکر نکنم ,اما وقتی دلیلش رو میبینم و یاد جمله "موانع برای این هستن که متوجه بشی هنوز عاشق هدفت هستی یا نه" میفتم ,یه لحظه همه چیز صفر میشه و داستان زندگی عادی من ادامه پیدا میکنه.
نمیدونم که چطور میشه فهمید این همه زحمت و تلاشی که میکشیم و میکنیم ,واقعا نتیجه میده یا همشون وقت تلف کنیه؟؟؟
یک سوال ( فقط 2 ثانیه برای جواب دادنش مهلت دارین ):
انسان خوشبختی هستی؟
.. ممنون میشم (+ میشیم) دلایلش رو هم بنویسین [ البته اگه حوصله دارین (; D: ]
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:17  توسط جواد
|
با تشکر مخصوص از استاد "ترابی" و آقای "علی یگانه"[به ادامه ی مطلب رجوع شود ,پی ال زد D: (; ]
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط جواد
|
میدونم که تکراریه ,ولی خب ,برای من هر بار امید بخشه
*زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ,هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ,خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد*
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:50  توسط جواد
|
سلام ,بالاخره امروز کلاس AutoCAD تموم شد ,اما وقتی که اومدم خونه و یکمی به فایلهایی که از استاد گرفته بودم ,یه نصفه نیمه نگاه انداختم تازه متوجه شدم که تازه AutoCAD شروع شده.
آخه این فایلها دیگه چی بودن؟؟؟ کامیون ,ماشین ,تلویزیون اونم چی ,LCD Sony Bravia با CAD .به حق چیزای ندیده!!!
مخصوص استاد (خواندن افراد متفرقه ممنوع است)
"بابت همه چی ممنون"
به هرحال (1) ,میخواستم بگم که در این لحظه عزیز ,اعصابم به شدت از دست این 3Ds Max خووورده خوووورده ,باسه اینکه لجشو در بیارم امشب فقط با CAD کار میکنم که بفهمه که "شوخی شوخی ,با JJ هم شوخی؟؟؟".
به هرحال (2) ,گاهی وقتا نباید اصلا در مورد چیزی فکر کرد ,مثل همین الان !!!
به هرحال (3) ,چه حالی میده 98% از دانلود یه فایل 38 MB رفته و یهو یه پیغام میاد و میگه "... [یه چیزی تو مایه های couldn`t continue]". اونوقت [یعنی وقتی که میخوای به زمین و آسمون حرف خوب بزنی] ,با یه تبسم کوچولو همه چیز رو فراموش میکنی !!! [مثل این D: ]
به هر حال (دیگه تموم شد.)
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:38  توسط جواد
|
گاهی وقتا فقط باید چرت و پرت نوشت ,البته این موضوع رو تازه فهمیدم و از اون مهمتر اینکه خیلی خیلی تو زندگی من تاثیر داشته [و چند نفر دیگه !!!] ,پس از همین الان بگم که این نوشته ها رو دارین میخونین کلا الکی هستن ,بعدا نگین نگفتم ,از من گفتن و از شما نشنیدن/نخوندن. D:
_ اگه این D: چی میشد؟؟؟ احتمالا زندگی مسخره میشد ,مثل خیلی از آدما !!!
_ یه پیشنهاد برای اینکه سیستمتون رو ارتق [منظور همون ارتقا میباشد ,گفتیم که یه موقع نااهلان کج خیالی نکنند !!! (; ] بدین:
بهترین راه اینه که قطعات سیس [به [] قبلی رجوع شود] رو بزنین بسوزونین ,یه راه حل خفن:
اینکه برین و 3D Max یاد بگیرین ,برای اینکه مکس [حس گرفتن Ctrl + Shift رو نداشتم ,هویجوری نوشتم D: ] رو یاد بگیرین یه راه حل:
برین تو اینتر [همون [] ... ] و بگردین دنبال سایتهای آموزشی ,برای اینکه برین اینتر یه راه حل دارین:
اصلا بی خیال ,میخواستم بگم میرین توی مکس و 2تا SkyLight میارین و Shadow رو On میکنید ,بعد میذارین تا براتون رندر [این تریپی حالش بیشتره D :D:] ,در همین اثنا عشر برین تا یه چایی بخورین و بعد از ده دقیقه که برگشتین با بابا یا مامانتون برگردین [ترجیحا هردوتا با هم ,اینجوری تاثیرش بیشتره] اونوقت بهشون نشون بدین و بگین که سیس ضعیف بوده و نکشیده و حالا CPU + VGA + RAM + MB سوخته و به همین راحتی میتونین سیس رو ارتق بدین.
[دوستانی که برنامه مکس رو ندارن بگین براتون جیکیجا کنیم D: (; ,ورژن جدیدشم اومده]
[تا اینجا که چرت و پرت نوشتن خیلی حال داده ,پس فعلا ادامه میدیم.]
_ این "طنز مسافران" ,اون "شهاب" هست توش بازی میکنه و جدیدا هی "مدار منطق"ش میسوزه ,مال من هم دیروز سوخت ,وقتی که فهمیدم اگه "کیلویی" کارتو انجام بدی هم سریعتر و هم بهتر کارت تموم میشه !!!!!!!!!!!!!!
_ هرچی فکر کردم دیگه مطلب چرت و پرتی به ذهنم نرسید !!!
آهان ,یه چیزی ,این "ساسی مانکن" هم بعضی وقتا ,عجب چیزای خفنی میخونه ها ,ایول [Eyval]
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:48  توسط جواد
|
در قابلمه بازه ,خوشا به حال گربه ای که حیا کنه !!!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:4  توسط جواد
|
بعد از یک ماه و اندی [شایدم کوروس !!! (L-I-L)] با یه خبر خوش برگشتم.
بالاخره تیم پژوهشی ,عقیدتی ,سیاسی ,اجتماعی ,فرهنگی و انیمیشنی ,موفق شد که حرکت شبیه سازی شده "میرزا" رو پیاده سازی کنه و در همین جا ,باید که این موفقیت بزرگ رو خدمت مردم ایران تبریک بگیم و همینطور از همکاری بی شائبه ی آقای "عطارزاده" و همینطور "مدیران کیفی" این پروژه قدردانی کرده باشیم.
بزودی مجموعه ای از گزارشات کامل در این وبلاگ قرار خواهد گرفت.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:26  توسط جواد
|
دانشجویان دانشگاه آزاد:
ما برای حال کردن آمدیم
ما برای حال کردن آمدیم
دانشجویان دانشگاه سراسری:
ما برای حال کردن آمدیم
هم برای جان کندن آمدیم
دانشجویان دانشگاه پیام نور:
ما برای جان کندن آمدیم
ما برای جان کندن آمدیم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:8  توسط جواد
|
تا حالا شده که بخواین عکسهایی که توی تم موبایلتون هست رو داشته باشین و بتونین از اونها استفاده کنین یا دستکاری کنید و بعد تم خودتون رو بسازین؟
خب میتونید در آخر پسوند تم ,بنویسید rar. یا zip. و اونوقت فایل رو باز کنید و عکسهای داخل تم رو بردارید.
البته این روش روی تمهای thm. و utz. و nth. جواب میده ,برای بقیه هم یه تست کنید ,شاید جواب داد.
[خیلی وقت بود از این جور چیزا ننوشته بودم (; ,ولی این یکی یه چیز دیگه بود ,مطمئنا یه جایی بدردتون میخوره ,همون طوری که بدرد من خورد D:]
+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 21:21  توسط جواد
|
دانشجوی رشته "ادبیات":
این دسته از دانشجویان بعد از سال چهارم ,در "فال حافظ" گرفتن ,به مهارتی عالی دست یافته به گونه ای که با خطای کمتر از 100 درصد می توانند برای شما فال بگیرند. و از وسایل مورد نیاز برای تاسیس شغل (کارآفرینی) می توان به یک جلد کتاب "فال حافظ" و دو عدد مرغ عشق اشاره نمود.
دانشجوی رشته "حقوق":
این دسته از دانشجویان بعد از سال چهارم ,در نزدیکی یکی از دادگستریها یا شوراهای حل و اختلاف سکنی گزیده و به کمک دستگاههایی همچون مداد (دانشجویان نسل های دیروزی) ,ماشین تحریر دستی (دانشجویان نسل های امروزی)و یا لپ تاپ (دانشجویان نسل های آینده) برای دادخواست کنندگان عریضه نویسی می کنند.
دانشجوی رشته "برق":
این دسته از دانشجویان به شدت در دوران دانشجویی از خود برای ایفای نقش به جای "عمو برقی" علاقه نشان می دهند ,اما به دلایلی نامعلوم مجبورند تا پایان سال چهارم صبر کنند و اما بعد از فارغ التحصیلی... [جهت کسب اطلاعات بیشتر به پرسنل زحمت کش "نگهبانی" سازمان "صدا و سیما" مراجعه کنید].
دانشجوی رشته "زبان":
این دسته از دانشجویان با توجه به علاقه ی بسیاری که به زبان و هر آنچه که در دهان وجود دارد ,دو گزینه را انتخاب می کنند. یا در دندان پزشکی به هر نحوی که شده برای خود شغلی دست و پا می کنند و یا در کله پزی ,مشغول به کار می شوند.
دانشجوی رشته "عمران":
این دسته از دانشجویان بعد از چهار سال تحصیل ,به محض فارغ التحصیلی ,بر روی یک عدد چوب خط کشی کرده و با کمک یکی از دوستان خود و به همراه دوربین 2 مگاپیکسلی تلفن همراه خود هرجایی را که احساس کنند نیاز به یک پل معلق دارد ,سریعا دست به کار شده و از علم سرشار خود که در این چهار سال کسب کرده اند ,برای خدمت به انسانها استفاده می کنند [یکی از نمونه پروژه های موفق چنین دانشجویان فعالی ,پل معلق "جانبازان" می باشد].
دانشجوی رشته "مدیریت":
این دسته از دانشجویان بعد از سال چهارم ,سعی بر آن دارند تا با ورود به هر مجلسی ,اعم از مجلس عزا ,عروسی ,زنانه ,مردانه ,تشییع جنازه ,سفره نذر ,تولد و ... ,با در دست گرفتن مدیریت آنجا در هرچه بهتر (!) برگزار شدن آن ,کمک کنند.
دانشجوی رشته "فیزیک":
این دسته از دانشجویان با هدف کشف قانونی برتر و پیچیده تر از قانون "نسبیت انیشتین" وارد این رشته شده و در تمام چهار سال بر هدف خود پافشاری می کنند ,اما وقتی که می بینند این کار شدنی نیست ,شروع به تاسیس کلاسهای آموزشی کنکور می پردازند تا شاید از این طریق به شهرتی دانش آموزی و کشوری برسند.
دانشجوی رشته "شیمی":
این دسته از دانشجویان اصولا هر آنچه را که در خانه پیدا می کنند با هم مخلوط می کنند تا شاید بتوانند محلولی جدید اختراع کنند.
دانشجوی رشته "آمار":
این دسته از دانشجویان بعد از چهار سال به دو (!) دسته خانم ها و آقایان تقسیم می شوند:
1) خانم ها : این گروه از دانشجویان با حضور فعال در دادگاههای طلاق و صحبت با خانم های مطلقه ,در کسب آمار کمک می کنند.
2) آقایان : این گروه با نشستن جلوی تلویزیون و تماشای خبرهای ورزشی در اطلاع رسانی آمار و خبرهای ورزشی به آحاد مردم ,کمک بسزایی می کنند.
3) ؟؟؟ : این گروه هم هر 10 سال یک بار از خانه های خود بیرون آمده و برای سرشماری افراد جامعه ,شروع به فعالیت می کنند.
دانشجوی رشته "کامپیوتر":
این دسته از دانشجویان بعد از چهار سال ,اصولا در خانه نشسته و کاری جز بازی کردن با رایانه و دستگاههای مشابه (مثل میکرو ,سگا ,PS3 ,XBOX 360 و ... ) بلد نیستند.
اما حداقل نسبت به دانشجویان رشته های دیگر ,می توانند کامپیوتر را روشن و خاموش کنند.
[D: یه موقع به دل نگیریناااااااااااااااا ................]
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:21  توسط جواد
|
0 و 100 :
0 % از دانشجویان دختر پیام نور در ترم گذشته موفق به کسب معدل قبولی و 100 % از دانشجویان موفق نشده و مشروط شدند !!!
5 و 95 :
5 % از دختران جامعه افرادی سالم و 95 % دیگر ,معتاد می باشند که از دلایل اعتیاد خود ,شکست عشقی از سمت پسرها را عاملی مهم می دانند !!!
10 و 90 :
10 % از هزینه ای که دخترها جهت آرایش و پیرایش خود می کنند حاصل استفاده از بیش از 90 % حقوق ماهیانه پدرانشان می باشد !!!
15 و 85 :
15 % از دختران تحصیل کرده 85 % از عمر مفید خود را به بهانه کتابخانه صرف امور کمک به شهرداریهای جهت متراژ خیابانهای سطح شهر می کنند !!!
20 و 80 :
20 % از دختران جامعه را پسرها و 80 % پسرهای جامعه را دختران تشکیل می دهند !!!
25 و 75:
25 % از دختران جامعه "کیبورد" ندارند وگرنه مانند آن 75 % بقیه , "چت کردن" را خوب بلد هستند !!! [S.R]
[- نکنه می خواین بقیه رو هم براتون بنویسم ,تا همینجا هم که نوشتم از "دفتر مقام معظم فمینیستز و فمینیزاسیون مستقر در دانشگاهها و کتابخانه ها" تا حالا شونصدتا تهدید به دستم رسیده ,اما چیکار کنم که نمیتونم حقیقتهای جامعه رو تو دل خودم نگه دارم. ]
[در کل اینکه آقایون جدی ... ,خانم ها زیاد به اعداد توجه ... D: ]
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:51  توسط جواد
|
خدا رو شکر که
) چیزی به اسم "دانشگاه پیام نور" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود چند میلیون دانش آموز آرزوی لیسانسه شدن رو با خودشون به گور می بردن !!!
) چیزی به اسم "انتخابات" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود ما چجوری می تونستیم در یک کشور دیکتاتوری و بدون دمکراسی و حق آزادی زندگی کنیم !!!
) چیزی به اسم "موبایل" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود چه مدت "دو نفر" می تونستن صبر کنن تا به فاصله یک متری (شایدم کمتر) برسن تا با هم یکمی صحبت کنن !!!
) چیزی به اسم "SMS" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود مردم چجوری می تونستن از راه دور همدیگه رو سر کار بذارن !!!
) چیزی به اسم "کتابخانه" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود این دخترا کجا می تونستن برن و درس بخونن !!!
) چیزی به اسم "اینترنت" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود مردم چجوری این همه اطلاعات 18+ رو بدست میاوردن !!!
) چیزی به اسم "لیگ برتر" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود ما این همه "استعدادهای نشکفته ی مردمی" رو کجا می تونستیم پرورش بدیم !!!
) چیزی به اسم "افشین قطبی" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود تیم ملی ما رو کی می تونست به جام جهانی ببره !!!
) چیزی به اسم "استقلال" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود کدوم تیم برنده می شد !!!
) چیزی به اسم "احمدی نژاد" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود ما تا چند میلیون سال دیگه باید صبر میکردیم تا با آمریکا آشتی کنیم !!!
) چیزی به اسم "Yahoo 360" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود این همه آدم کجا می تونستن عکساشونو Upload کنن !!!
) چیزی به اسم "تلویزیون" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود ما چجوری می تونستیم از موفقیتهایی که حاصل دانشمندان ملی و اتفاقات وحشتناکی که توی آمریکا اتفاق میفته با خبر بشیم !!!
) چیزی به اسم "فیلم" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود بین "پیامهای بازرگانی" چی میتونستیم پخش کنیم !!!
) چیزی به اسم "شیطان" رو آفرید ,وگرنه معلوم نبود این همه آدم چجوری می تونستن توی بهشت جا بشن !!!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط جواد
|